دیروز که از مدرسه برگشتی گفتی: مامان یه آقایی تو کوچه داره بادکنک میفروشه
پول میدی یکی بگیرم؟من که دیدم ذوق کردی گفتم باشه و رفتی.چند دقیقه بعد با چشم گریون برگشتی! بادکنکتو ول کرده بودی که دوباره بگیریش ولی باد بردش!
وقتی نشستی وهای های گریه کردی ،فهمیدم که بچهای هنوز
گاهی کارا و حرفات
طوریه که یادم میره تو ١٠ سالته و یه آدم بزرگ نیستی!
نازی کوچولوی من،گریه نکن